تبليغاتX
Lovely life



جمعه 25 اردیبهشت1388 |
خدایا توان زیستن ندارم رهایم کن
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
خدایا دوستت دارم رهایم کن


چهارشنبه 11 دی1387 |

من نمی دونم چطور شد؟! من چجوری دل سپردم؟!

من فقط دیدم که چشماش پر بارونه و خواهش

عاشقونه منو برده تا ته حس نوازش




دوشنبه 13 آبان1387 |

باور کن ! صدام و باور کن !

صدایی که تلخ و خسته س !

باور کن ! قلبم و باور کن !

قلبی که کوهه ، اما شکسته س !

باور کن ! دستام و باور کن !

که ساقه ی نوازشه !

باور کن ! چشم منو باور کن !

که یک قصید ه خواهشه !

وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه !

حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدامه !

اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقا نه س !

پر وسوسه مثل سفر ! مثل غربت صادقا نه س !

باور کن ! اسمم و باور کن !

من فصل بارون برگم !

مطرود باغ گل شبنم!

درختم!درخت خشکی تو دست تگرگم!

باور کن ! همیشه باور کن!

که من به عشق صادقم!

باور کن! حرف منو باور کن!

که من همیشه عاشقم!

 

شعری از ایرج جنتی عطایی

 



جمعه 14 تیر1387 |

چارلي چاپلين به دخترش گفت: تا وقتي قلب عريان

کسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده ! هيچ گاه

چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد

گريان مکن ! قلبت را خالي نگه دار و اگر خواستي

روزي کسي را به قلبت راه دهي سعي کن که فقط

يک نفر باشدبه او بگو که ترا بيشتر از خودم و کمتر

از خدا دوست دارم چون به خدا اعتقاد دارم ولي به

تو نياز گلم



چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 |

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که اب می شود

و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

تو را به جای همه ﻰ کسانی که دوست ندارم دوست می دارم

بی تو جز گستره ای بیکرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار ائینه ﻰ خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از ان گونه که لغت به لغت را از یاد می برند

تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگی ات که از ان من نیست

به رغم همه ان چیزها  که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

می اندیشی  که تو تردیدی  اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی هستی که بر من می تابی

هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه انچه در بهار بوئیدیم.

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز ...!

 



چهارشنبه 21 فروردین1387 |
مدت زیادی از تولد برادر ویلی کوچولو نگذشته بود . ویلی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر می ترسیدند ویلی هم مثل بیشتربچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ویلی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ویلی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند.آنها ویلی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت وبه آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

 





جمعه 19 بهمن1386 |

وقت رفتن نمیخوام ببینمت میدونم ببینمت کم میارم

 

اگه یک لحظه فقط نگام کنی  دلمو پشت سرم جا میذارم

 

اگه خونسرد نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه

 

اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه

 

وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات تنگ نمیشه

 

میدونم هر جای دنیا که باشم  تو دلم عشق تو کم رنگ نمیشه

 

 

 

 



یکشنبه 7 بهمن1386 |

       

       سلام بر تو ای ابا عبدا... و بر ارواح ﭘاکی که در جوار و حریم تو

             

   درامدند سلام خدا برتو با ان زمانی که شب و روزباقی است.سلام خدا بر

 

   حسین و بر فرزاندان و اصحاب حسین.

 

   قلب ها در سینه می تپدمادر زمان بی حرکت ایستاده است و چادر

 

   مشکی  خود را در مقابل دیدگان دشمنان گسترانده است.اسمان می شکافد

 

   خورشید به دو نیمه می شود و فرات می خروشد.حسین زخمی با تنی

 

   زخمی روی به سوی خیمه ها داردباید رفت...باید همچواسماعیل قربانی شد.

 

   حسین لبان چاک خورده از تشنگی اش را بر هم می فشارد و نجوا می کند:

 

   کیست مرا یاری کند؟ هزاران سال است که صدای حسین در

 

   دهلیزی های زمان می پیچیدهزاران سال است که خیمه های حسین در اتش

 

   می سوزد وفرات به اتهام گناهی سنگین می گرید...

         

               

 

 

 

 



سه شنبه 25 دی1386 |

به تو می اندیشم ای سراا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت...همه جا

من به هر حال ،که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من،تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو،به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به ای تو در افتادم باز

ریسمانی کن ار ان موی دراز

تو بگیر...تو ببند...

تو بخواه

اسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

به تو می اندیشم

ای سراا همه خوبی... .

 

فریدون مشیری

 



پنجشنبه 6 دی1386 |